سيريل لويد الگود ( مترجم : محسن جاويدان )

8

طب در دوره صفويه ( فارسى )

در دوران سلطنت اين پادشاه كاشىكارى ، نقاشى ، خنياگرى ، خوشنويسى و نقالى رونق فراوان پيدا كرد ، اما در مقابل كميابى عجيبى از نظر نويسنده به چشم مىخورد . گفتگو دربارهء صنعتگران و هنرمندان اين دوره از بحث ما خارج است ، به علاوه پورفسور ادوارد براؤن در كتاب تاريخ ادبيات ايران خود مشروحا در اين باره مطلب نوشته است ، اما لازم است نگاهى به پزشكانى كه در آن دوره مىزيستند بيندازيم زيرا اولا مقدار زيادى از كتب و نوشته‌هاى ايشان براى ما باقى مانده است و ما مىتوانيم از روى اين نوشته‌ها قضاوت صحيحى دربارهء طرز كار ايشان به عمل بياوريم ، اما اين افراد چنان مورد بىتوجهى تاريخ‌نويسان بعدى قرار گرفته‌اند كه حتى كسانى كه منحصرا روى تاريخ طب تحقيق كرده‌اند از نام و نشان آن‌ها به كلى بىخبر مانده‌اند . در كتاب « احسن التواريخ » كه منبع اطلاعات جامعى از افراد سرشناس دورهء صفويه است فقط از يك طبيب سخن رفته كه در سال‌هاى پرآشوب قبل از سلطنت شاه اسمعيل زندگى مىكرده است . نام اين شخص مولانا حسن شاه است كه در سال‌هاى آخر عمر استاد مدرسه عباسيه شد و كتابى دربارهء چشم‌پزشكى نوشت . از سوى ديگر مغشوش بودن اوضاع كشورى در زمان سلطنت خود شاه اسمعيل صفوى هم مانع از آن نمىشود كه مقام والاى طبابت ناديده گرفته شود و يك‌جا از طبيبى به نام علاء الدين نام برده شده است كه در سال 924 ( زمان پادشاهى شاه اسمعيل ) وفات يافت . ظاهرا تنها اثر اين پزشك خلاصه‌اى است كه از كتاب قانون ابن سينا استخراج كرده و به زبان فارسى نوشته است . چنان كه گفته شد بعد از شاه اسمعيل ، شاه طهماسب به سلطنت رسيد كه در طى دورهء طولانى حكومت خود توانست پس از سال‌ها نظم و آرامش را به شهرهاى ايران بازگرداند و اين آرامش به اطباء امكان داد تا كتبى چند دربارهء امور پزشكى بنويسند تا جائى كه اينك به نسبت كتب و نوشتجات زيادى از دورهء مزبور در دست مىباشد . ما در فصل بعد راجع به بسيارى از اين پزشكان و كتاب‌هايشان مطلب نوشته‌ايم ، اما آنچه كه در شرح حال اين اطباء جلب توجه مىكند اين است كه مىبينيم عده‌اى از ايشان كه فاقد شايستگىهاى لازم در رشته طبابت بودند ، و در نتيجه قاعدتا نمىبايستى در تاريخ پزشكى از ايشان نامى برده شود بر اثر مدد بخت به مقامات والايى در دربار رسيدند و حتى مقام حكيمباشى هم كسب كردند ، و به اين ترتيب سرگذشت ايشان روشنگر نقش حوادث و سرنوشت در عالم پزشكى آن دوره نيز مىباشد ، و از اين جهت هم واجد اهميت محسوب مىشود . دو نفر از اين افراد « ركن الدين » نام داشتند ، يكى ركن الدين كاشى و ديگرى ركن الدين كازرونى . ركن الدين كاشى مردى عاقل و خردمند بود و پسرش عماد الدين نيز از شهرت فراوان برخوردار شد ( راجع به او بعدا مطالب خواهم نوشت ) ، اين شخص سمت حكيم‌باشى يافت و در سال 946 درگذشت . پس از او پسرش به مقام وى رسيد و كمال الدين لقب يافت . اعتقاد كامل كمال الدين به مبانى مذهب سست بود . روزى او را در حال مستى يافتند ، به فرمان شاه توقيف و از مقامى كه داشت عزل شد و هرگز نتوانست دگربار نظر شاه را به خود جلب كند . او به خدمت واليگرى